این همه مدت طولانی مراقب بودیم که در معرض بیماریها قرار نگیریم
آخرش خود بیماری اومد تو خونه مون و مچمون رو گرفت![]()
یعنی اینکه کورش بعد از هشت ماه و خرده ای
اگه دقیق تر بخوام بگم هشت ماه و هشت روز![]()
سرما خورد!
فکرش رو بکنید یک خانواده کوچک از خانواده های فامیل
بعد از این مدت هشت ماه و پنج روز اومدن خونه مون
تا تازه کورش رو ببینند و البته عید دیدنی بکنند![]()
تو این مدت نیومده بودند چون نی نی شون به خاطر مهدکودک رفتن
هی مریض میشده و میخواستن مراعات ما رو بکنند![]()
خلاصه باز هم نی نی شون آخر مریضیش بود
نی نی ما رو مریض کرد![]()
به همین سادگی!
این شد که آق پسر ما یه هفته ای هست که سرفه میکنه
و یه نمه بینیش فین فینیه ![]()
ولی خب از شیطنتش نکاسته و
تو این مدت مریضی یاد گرفت که دیگه راحت بگیره از اینور و اونور بلند شه
بچه ام خیلی هم شجاعه فکر میکنه دیگه آخرشه
بلند که میشه از این لبه ول میکنه اون یکی لبه رو بگیره
اینه که کله پا میشه دیگه!
حتی وقتی کنارشیم نمیدونم چطوری میشه که میفته زمین و ...![]()
به هرحال این بود انشای ما!
ته نوشت: دسترسی به اینترنتم خیلی کم شده
به خاطر این مریضی و درس و دانشگاه تو خونه هم اینترنت کم وصل میشم
اینه که مدتهاست نتونستم به دوستان سر بزنم
یا گاهی هم سر زدم و وبلاگها رو باز کردم ولی دیگه فرصت کامنت گذاشتن نداشتم
شرمنده همه تونم ![]()
+ نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:15 توسط تیستو و نی نی |
بله داشتم میگفتم!
چی رو ؟ خب بابا جون یه ذره صبر داشته باشید داشتم میگفتم که من تصمیمم رو گرفتم میخوام نوازنده بشم! تعجب نداره که ... آخه این شغل بابا و مامان جان بنده که به درد نمیخوره مهندس؟!! آخه اصلا این هم شد کار؟ صبح زود باید بیدار شن بدو بدو حاضر شن برن بیرون بعدش هم بیان خونه عصری آخرش هم وقتی پرستار من میگفت من انقده پول میخوام! میگفتن ما خودمون حقوق روزانه مون از انقده خیلی کمتره!! پس من هم مهندس نمیخوام بشم اصلا اصراری نکنید!! میخوام نوازنده بشم مثل دایی مجید صبحها تا هر وقت بخواد میخوابه! بعدش حالا هر از گاهی لطف میکنه میره مغازه بابایی راحت براش زن میگیرن بدون اینکه خونه و شغل و...داشته باشه البته شغلش همون مثلا مغازه بابایی کار کردنه بعدش میشینه همه اش تو اتاقش ساز میزنه اینترنت هم که کار میکنه درباره سازه یه عالمه هم ساز داره تو اتاقش از در و دیوارش هم ساز ریخته همینطوری من هم عاشق اتاقشم تا میذارنم تو روروئک بدو بدو خودم رو میرسونم به اتاق دایی جون انقده هم به سازاش نگاه کردم و هی خواستم بزنم برام رفت بهترین عیدی رو خرید!! این هم من و عیدیم: اینجا هم اولین کنسرتم رو برگزار کردم: می بینین چه هنرمند خاکی ای هم هستم؟ اجازه میدم طرفدارام بیان نزدیکم!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


+ نوشته شده درجمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:36 توسط تیستو و نی نی |
تعطیلات خوش گذراندیم! ولی حالا بعد از تعطیلات: شبها نمی خوابیم که مامانی و بابایی کلافه بشوند! یعنی خوابمان می آید شدید... ولی چشمانمان را می بندیم و در حال مک زدن پستانک صداهایی حاکی از غر زدن در می آوریم و اجازه نمیدهیم که ما را روی تشک بگذارند! بعد که دیدیم مامان و بابا واقعا به حال التماس افتادند باز هم به این کار ادامه میدهیم تا ببینیم کدامشان ایثار می کند! یعنی اینکه کدامشان ما را از اتاق خارج کرده و بیرون از اتاق با ما بازی می کند تا دیگری بخوابد و قابل توجه دوستان اینکه اغلب اوقات بابایی مهربان این عمل را انجام می دهد این مامانی همیشه می گوید شبها وقت خواب است و نباید از اتاق بیرون برویم و چراغ را روشن کنیم یعنی سعی میکند از الان ما را آموزش دهد ولی ما که آموزش پذیر نیستیم همینطور به غرزدنمان ادامه میدهیم خلاصه بعد از اینکه با بابایی رفتیم و کمی بازی کردیم برمیگردیم و مامانی را بیدار میکنیم تا ما را بخواباند این بود انشای ما در مورد تعطیلات و بعد از آن برای تشکر از بابایی یک عکس از خودمان و او برایتان میگذاریم اگر گفتید بابایی کو؟ ته نوشت: نمیدونم ماجراهای کودک فهیم رو تو چلچراغ کدوماتون میخوندید یا میخونید! این شیوه نگارش رو من از اون یاد گرفتم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
+ نوشته شده درسه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 8:14 توسط تیستو و نی نی |
خب بعد از يه غيبت يه ماهه اومدم
علتش هم برگشتنم به سر كار بود. ماجراي پست نذاشتنم هم مثل جهنم ايراني ها بود نه كه قول داده بودم تو اين پستم عكس بذارم، اين بود كه يه روز كه حس اينترنت بود يا كار نبود يا... عكس همرام نبود يه بار هم كه عكس بود... شرايط جور نبود خلاصه اومدم كه : ۱- سال نو رو به همه تبريك بگم اميدوارم همه سال خوب و خوشي رو شروع كنند و شاديهاشون چند برابر باشه. ۲- از همه تون تشكر كنم كه تو اين مدت همراهمون بوديد و با كامنتها و اومدنهاتون دلمون رو شاد كرديد. ۳- بگم كه كورش فهميده سرش داره كلاه ميره و من صبح ميذارمش و ميام اينه كه يا صبحها از خواب بيدار ميشه و آويزونمه تا صبحانه بخورم و حاضر بشم يا اگه بيدار نشه بعدازظهر كه ميرسم خونه ديگه مهلت نميده لباس عوض كنم و دست و صورتم رو بشورم از دم در كه مي بيندم جيغ ميزنه و گريه ميكنه تا بغلش كنم از طرفي هم ديگه به مانتو و روسري حساس شده، تا مي بينه تنم كردم ديگه نه بغل كسي بند ميشه نه آروم ميمونه! ۴-ما قراره امروز بريم سفر طبق معمول اكثر تهروني ها مقصد كجاست؟ شمال! نمك آبرود! ۵- بالاخره دايي كوچيكه رو شوهر داديم!نه، زن گرفتيم براش و اين يعني اينكه اون يكي اتاق خواب خونه مامان اينا رو هم ميتونيم كم كم تسخير كنيم ۶-كورش اين يه ماهه ميموند پيش مادرم و البته انقدر آتيش سوزونده كه مادرم جوابش كرده! اينه كه يا بايد دنبال پرستار بريم يا خودم بمونم تو خونه و در خدمت ايشون باشم ۷- تقويم كورش به همت سوده جون مامان آريا عسلي آماده و چاپ شد و به عنوان عيدي تقديم خانواده محترم ميگردد! اين هم يه سري عكس: اين هم يه گريه الكي! به قسمت سينه لباس توجه كنيد! اين آب دهان...نشانه هاي دو تا دندون كوچولوه كه الان تو دهن كورشي خونه كرده (اون ماجراي گاززدن دست ماماني تو دو تا پست قبل تر كه يادتونه!) اين هم تقويم: سال نو مبارككككككككككككككككك ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()


+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:16 توسط تیستو و نی نی |
من اصلاْ از این ماههای زوج بچه ها خوشم نمیاد،
فکر هم که میکنم می بینم از کورش تو دو ماهگی و چهارماهگی
و طبعاً شش ماهگی عکس خوبی ندارم!
(منظورم همون روزه ۵ام اون ماهه)
چون واکسن انقدر اذیت میکنه که اصلاً دلم نمیاد عکسی ازش بگیرم!![]()
خلاصه کورش ما هم نیم سال از عمرش گذشت![]()
اگه بخوام دوباره یه مروری نسبت به گذشته داشته باشم
و از روند رشدی بگم :
۱-وزنش در پایان شش ماهگی ۷۴۰۰ بود و قد ۶۴!
۲- از نظر حرکتی، نه غلت میزنه نه سینه خیز میره و نه...
ولی خب عوضش از پنج ماهگی کامل میشینه بدون دردسر!
۳-کامل به صدا برمیگرده حتی به کوچکترین صدا و
البته این خیلی هم خوب نیست چون موقع شیر خوردن تو خیابون ماشین بوق میزنه
این حاج آقا سرش رو میچرخونه ببینه چی بود ، از کجا بود و ...
۴- اشیا رو خوب تو دستش میگیره و حتی دست به دست می کنه
۵- پشت تلفن قشنگ حرف میزنه، البته به زبون خودش![]()
۶- خدا رو شکر خوابش خوب شده و از ساعت ۱۱ شب میخوابه تا حدوداً ۸ صبح!
البته بستگی داره به اینکه ما پیشش باشیم یا نه،
وقتی متوجه میشه من بیدار شدم دو دقیقه بعدش اون هم بیداره!!
کلاً هم خیلی هوشیار میخوابه،
ای خاله مرجون بیا تحویلش بگیر![]()
۷-کلاً روابط عمومی خوبی داره.مخصوصاً با بچه ها،
سریع بهشون میخنده یا صدا درمیاره و با دستش میخواد صورتشون رو لمس کنه ![]()
از اونجایی که ۷ عدد مقدسیه.
همینجا دیگه تمومش میکنم. عکس هم نمیذارم...
چون وقت ندارم فردا بیایید بگید آی من دیدم اون یکی بگه ندیدم و ...
پست بعدی عکس میذارم که بتونم از لینکهای مختلف آپلود کنم
برای مشتاقان دیدن عکسهای پسرم!![]()
+ نوشته شده درپنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:17 توسط تیستو و نی نی |
خب می بینم که بسی چشم انتظار من بودین!
راستش تو این مدتی که نبودم، پنج ماهگیم تموم شد و دارم شش ماهگی رو میشمرم روز به روز! ولی اگه منتظرین که بگم مثلاً غلت زدن یاد گرفتم یا سینه خیز میرم باید بگم که اشتباه می کنید خفن آخه یه بار یه شبه غلت زدم. دیدم سخته، از طرفی هم هر وری که دلم بخواد بخوابم مامان و بابام میچرخونندم پس واسه چی خودم رو عذاب بدم و یه موقع خدای نکرده دستم بمونه زیرم یا صورتم بماله به فرش؟ خلاصه همچنان همونطوری رو زمین میخوابم و از این کارها خبری نیست. مامان جونم هم که به فکر امتحاناش بود دیگه نه تولدی برام گرفت و نه کار دیگه ای کرد. الان هم برای اینکه دلتون خوش باشه یه سری عکس میخواد بذاره مثل اینا که مامانم با کلاس شده و تو یه سایتی گذاشته که خودشون عوض میشن و می تونین ببینینشون تو اولیش دارم انگشت مامانم رو گاز میگیرم که از هر دندونی ای به نظرم بهتره، تو دومیش نشستم تو تابم...البته تاب باباییه. من هم قول دادم خوب نگهش دارم تا بتونیم این تاب رو نسل به نسل منتقل کنیم، یکی دیگه اش هم معلومه دیگه نشستم وبلاگم رو آپدیت میکنم< لینک عکسها از دو تا سایت دیگه...(امیدوارم بتونید دیگه ببینید) عکس ۱: http://i44.tinypic.com/nw0f2a.jpg http://irapic.com/view/IMG-5177.JPG.html عکس ۲: http://i39.tinypic.com/hskuoz.jpg http://irapic.com/view/IMG-5266.JPG.html عکس ۳:![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده درشنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:52 توسط تیستو و نی نی |
دختر هم دخترهای قدیم...
طفلی پسرم چقدر مظلومه، مشاهده کنید: پی نوشت: با توجه به اینکه بعضی دوستان در مظلومیت پسر ما شک کرده بودن! بابا بحث دست بوسی و زدن تو دهن بچه مردم نیست... دلارام خانوم داشتن درسته دست پسرم رو میخوردن! این هم عکسی در تایید گفته های من: 


+ نوشته شده دردوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:17 توسط تیستو و نی نی |
اومدم منتها چون خیلی تغییرات زیادی رخ نداده ،
جز برگشتن به همان شرایط قبلی و پستونک و شیشه شیر نخوردن فقط عکس میذارم این دفعه بگو ماشالله... فضولی از رو دوش دایی جان خیلی حال میده: شست خوری در حین اختلاط با گل عزیزمون: زگهواره تا گور دانش بجوی خرابکاری و لذت ناشی از اون: ای ایران ای مرز پر گهررررررررر و کریسمس مبارک خاله مرجون![]()





+ نوشته شده درچهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 20:18 توسط تیستو و نی نی |
هفته پیش روزهای عمر پسرک ما سه رقمی شد.
به همین مناسبت این وروجک ما رو با یه سری کارهای جدید شگفت زده کرد![]()
آخه باورتون نمیشه یه تغییراتی کرد ییهویییییییییی!
۱- پستونک میگیره
و با پستونک می خوابه !
۲- یه کمی شیشه شیر رو بهتر مک میزنه! ![]()
۳- شبها میخوابهههههههههههه
گوش شیطون کر!
یه مدتی شده بود بیدار که میشد شبها با گریه بیدار میشد
و باید حتما حداقل یه دور می چرخوندیمش بعد میخوابوندیمش![]()
ولی از همین یکی دو روز مونده به صد روزگی شبها میفته می خوابه
بدون بیدار شدن نه البته!!![]()
هر دو ساعت شیرش رو میخوره
و گاهی هم می بینم بیدار شده واسه خودش دور و برش رو نگاه میکنه!!![]()
ولی خب سحر خیزه حسابی و ساعت ۵ بیداره![]()
من طفلکی!
ولی همین که گریه نمیکنه راضیم!
پسرکم صد روزگیت مبارک
صد سالگیت رو ببینم مادر!!
(نکته رو داشتید؟؟)![]()

+ نوشته شده دردوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:8 توسط تیستو و نی نی |
۱-قبل از اینکه از کورش خان خبری باشه،![]()
پدر من همه اش میگفت دوستانش که نوه دارند
میگن بچه بادومه و نوه مغز بادوم...
آخه یعنی چی مگه میشه آدم کسی رو بیشتر از بچه خودش دوست داشته باشه![]()
حالا سه روز که تو هفته خونشون هستیم
دو روزی هم که نیستیم زنگ میزنه و حال نوه اش رو می پرسه![]()
۲- مامان من می گفت،
من دیگه بچه های خودم رو بزرگ کردم،
بچه دار می خواهی بشی رو من حساب نکن برای نگهداریش![]()
حالا سه روز هفته نگهش میداره
وقتی هم که میخوام ببرمش خونه اون یکی مادربزرگش
یه روز اون نگه داره،
باز میگه اگه اذیتشون میکنه من هم بیام![]()
۳- حالا دیگه کسی بهمون زنگ نمیزنه حال ما رو بپرسه
همه زنگ میزنن حال کورش رو بپرسند
۴- حالا دیگه هرکی هرجا میره برای کورش خرید میکنه![]()
به اینا میگن دلتنگیهای یه مامان حسود![]()
ولی خب خداییش بد هم نشده،
قبل از کورش تلفن ما سال به سال هم زنگ نمیزد
حالا در روز حداقل یه دو سه باری خانواده بهمون زنگ میزنن![]()
سه ماهگی کورش هم گذشت
یعنی مرخصی من نصف شد!![]()
کی می تونه دیگه برگرده سرکار؟

+ نوشته شده درشنبه نهم آذر 1387ساعت 15:53 توسط تیستو و نی نی |