تبليغاتX

 Lilypie Expecting a baby PicLilypie Expecting a baby Ticker تیستو مامان می شود

 

 

 

   

 تیستو مامان می شود

  خاطرات مسافری که تو راهه
   
تیستو 28 سالشه، 5 سال از ازدواجش میگذره،مهندسه، مشغول به کاره، تازه امسال فوق لیسانس هم قبول شده و از بهمن کلاساش شروع شده، دلش نی نی میخواسته ولی به خاطر یه سری شرایط انتظارش رو نداشته، حالا منتظره...
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
اسباب بازي
جدول رشد كودك2
جداول رشد كودك1
تعيين سن بارداري بر اساس سايز جنين
تخت و كمد نوزاد
فیلمهای رشد جنین
اینم از رشد مامان جنین
عکسهای سه بعدی جنین
افزایش سایز جنین در مقایسه با گیاهان
اسم اسم اسم
ترانه های کودکان
کتابخانه والدین
مرکز جنین ایرانیان
نی نی سایت
فرهنگ نام گذاری
سایت کودکانه
موسسه مادران امروز
کتاب کودک
پروفسور سلطانزاده
Amazing Pregnancy
بارداری و زایمان
آمادگی دوران بارداری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

پیوندها
نیکا کوچولو
نی نی های مردادی
فرشته کوچولوی بهشت ما(شیلا)
برای نخود و فندقم
هدیه ای دیگر
نی نی متولد مهری(لیلا)
نی نی ناز و مامان باباش
زندگی در کنار تو زیباست(روشن)
از آسمون هفتم(پاییزا)
خاطرات مامان جون راحله
داداش هومن خودمون(كتايون)
خاطرات کودک من(ایرن)
نی نی تو راهی
آقا ایلیا
مسافر کوچک(آذین)
خاطرات النا(مامان صنم)
پارميدا خانم (مامان ميتي)
میهمان ارزشمند الهی(شیوا)
هدیه آسمانی(ری را)
زندگی خوب من (مژگان)
کودک ما( آذر)
ققنوس
دلبند(آزيتا،بازكن، منم)
يه مامان منتظر(طاها كوچولو)
عسل بانو و ني ني
خاطرات من و همسر(ليلا)
جاودانه (الي)
ما و تو (يه شازده پسر)
نيلوفر نازگل مامان(پرند)
من هم مامان شدم (حسين و عاليه)
آقا پسر خوشگل ما(افشين مامي)
الناز و دختر خوشگلش
سرآغاز زندگي (مريم مادر)
زندگي من( فربد و ترمه)
دل نوشتهاي مادرانه
ماهان عسلي

آمار و فيد وبلاگ
Free counter and web stats  RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM
 

 هیشکی من رو دوس نداره؟

 یه چیزی بگم؟

من اصلاْ نی نی ای نیستم که هی بخوام شکایت کنم ها!

ولی آخه هیشکی هیشکی تا حالا واسه من چیزی نخریده،

این مامانی که گفتم حتی اون روز یه ورق کاغذ هم نخرید که بگم برای منه!

حتی تا حالا یه جورابم نخریده که من بفهمم که اون رو واسه من گذاشته کنار،

یه سری چیزها تو خونه هست که از قدیم که من نیومده بودم

برای من کنار گذاشته بودن یا این و اون آورده بودن،

ولی از وقتی که خودم اومدم هیچ اتفاقی نیفتاده،

بعدشم الکی هی وعده سر خرمن میدن بهم

هی میگن این مسافرته که عید میخواهیم بریم

فقط و فقط برای گردو میخواهیم خرید کنیم

آخه ولی هیشکی نیست اینجا که به من بگه

این عید کی میاد و چی هست ؟

تازه من به خودم قول دادم

وقتی به دنیا اومدم به اولین نفری که لبخند بزنم

کسی باشه که اولین کادو رو برام بخره

 

   نوشته شده درسه شنبه سی ام بهمن 1386  ساعت 10:49  توسط تیستو و نی نی 


 گردو کتابخوان

 تو رو خدا یکی من رو از دست این مامانی نجات بده،

پنجشنبه گفتن میخوان برن کتاب بخرن،

من خوشحال شدم که الان میرن دو تا کتاب با عکسای خوشگل

و شعر و قصه و ... میخرن دلم شاد میشه،

خلاصه رفتن یه جایی به اسم انقلاب،

که یه عالمه آدم داشت و یه عالمه مغازه که توش کتاب بود،

مامانی دو تا کاغذ گنده گرفته بود دستش

که روش یه عالمه اسم نوشته بود،

تو هر مغازه ای که میرفت ازشون میپرسید اون کتابا رو دارن یا نه،

بماند که هیچکدوم نداشتن یا اگه داشتن اونی نبود که مامانی میخواست

من که خسته شده بودم و گشنه ام هم بود،

خلاصه آخرش رفتن یه مغازه ای یه عالمه کتاب خریدن،

من هم خوشحال شدم،

نمیدونستم که چه بلایی سرم قراره بیاره این مامانی

هیچی میدونین چی شد؟

آخه به من که یه مدیر بازاریابی چه اطلاعاتی لازم داره برای فروش وسایلشون،

اصلاْ اگه همه اش اسباب بازی درست کنن خب ما می خریم دیگه،

بازاریابی میخواد چیکار،

یکی از گنده ترین کتابها رو مامانی برداشت دستش

از همون روز هی گذاشت جلومون شروع کرد به خوندن،

تازشم خیلی از مواقع میذاشت کتابه رو ، روی من !

هی هم غر میزد که من عادت ندارم اینجوری درس بخونم،

باید رو دلم دراز بکشم که به خاطر گردو نمیتونم این کار رو بکنم!

به من چه خب خودش تنبله به من غر میزنه!

خلاصه اگه سوالی درباره تحقیق در مدیریت،

بازاریابی، رفتار سازمانی ، کارآفرینی و . . .

داشتید بنده در خدمتتونم

 

پی نوشت: راستی مامانی و بابایی من رو بردن تو دانشگاه تهران،

بردنم از جلوی یه دانشکده به اسم فنی ردم کردن،

بابایی به مامانی گفت که بریم اونجا از تو و گردو عکس بندازیم،

باز مامانی تنبلی کرد،

گفت همین که از جلوش رد شیم کافیه،

و اینکه من بچه فنی و محصول فنی ام !

نفهمیدم چی میگفتن، ولی فهمیدم که یه جاییه که خیلی دوستش دارن

پی نوشت ۲: من الان این قدی ام! یا این قدی ! این هم عکسمه

 

   نوشته شده درشنبه بیست و هفتم بهمن 1386  ساعت 9:51  توسط تیستو و نی نی 


 حالا به من شک دارید؟

 خاله های عزیز اصلاْ به حرفهای این مامانی من گوش نکنید،

اگه راست میگه و شک داره،

پس چرا دیروز با بابایی نشسته بودن دو ساعت پای اینترنت و سایتهای اسم رو چک می کردند،

تازه یه چیزی بگم؟؟

آخرش هم چون فقط تونستن اسم پسر رو به تفاهم برسند

و دیدن که اسم دختر پیدا کردن براشون سخته

و خیلی هم این مامانی و بابایی راحت طلبن

بهم برگشتن گفتن ببین فسقلی

بیا جون ما پسر بشو ، ما رو هم خلاص کن

خداییش یه راه حل بهم نشون بدین

که من بشم دو قلو ،

خودش هم دوقلو دختر

آی حال این مامانی و بابایی گرفته میشه

دیگه هم جرات نمیکنن تو وجود من شک کنن

   نوشته شده درسه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  ساعت 14:7  توسط تیستو و نی نی 


 چی بگم!

 فندق این چند وقته حرفاش رو زده،

البته دیگه نمیشه بهش گفت فندق ،

اگه عین آدمیزاد رشد مناسب رو کرده باشه،

الان دیگه گردو شده خداییش!

ولی نمیدونم چرا هنوز هنوز نمیتونم جدی بگیرمش،

خب شروع کردم به مطالعه،

به جستجو و دنبال مطالب لازم گشتن،

خوردنم رو هم با این سیستم جدید تنظیم کردم،

ولی نمیدونم احساس میکنم شاید تا سه ماه نگذره و

اطمینان کامل از رشدش و وجودش پیدا نکنم

نمیتونم خیلی روش سرمایه گذاری بکنم!

امیدوارم بعدا که خودش اینجا رو خوند

برنگرده بگه مامان بدجنس به من شک داشتی؟

باید حتماً از همون اول بهت مشت و لگد میزدم تا باور کنی؟!

به هرحال تا سونوگرافی و معاینه بعدی که به طور صد در صد مطمئنم کنه

همینطوری کجدار و مریز باهم سر میکنیم ببینیم چی میشه!

 

   نوشته شده دریکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  ساعت 10:48  توسط تیستو و نی نی 


 خرس؟

 این مامانی من خودش هیچوقت خوب غذا نمی خورده،

خودش رو لوس میکرده،

حالا که من یه کم میخوام به خودم برسم ،

به من میگه این فندق عین خرس میخوره،

تازه نمیگه میخوره، میگه من هرچی میخورم این فندق می بلعه!

تازه فهمیده این دو ماهه که هم تو خونه صبحانه میخورده،

هم میومده شرکت باز با همکاراش کلی میخورده ، دلیلش چی بوده

یه کیسه پر از آجیل گذاشته تو شرکت جلوش مهلت هم نمیده،

یه بند میخوره. نیم ثانیه که کیسه هه رو جمع میکنه باز دلش ضعف میره!

دیروز یه لحظه رفته بود اون یکی واحد واسه یه کاری،

نیم ساعت هم نتونست دووم بیاره،

بدو بدو برگشت که بتونه باز بخوره

شب و نصفه شب هم از دل ضعفه بیدار میشه و مجبوره بره یه چیزی بخوره،

حالا به نظر شما اون خرسه یا من ؟؟

تازه دیروز به خاله مرجان میگفت یه زمانی به تو میگفتم خرسک!

بلاش سر خودم اومده این یکی دیگه واقعاْ خرسه (این مامان اصلاْ به فکر من نیست)

کلی ناراحته که حالا فردا که به دنیا اومدم چی میخواد بده من بخورم،

طفلکی بابام این همه سال چه عذابی میکشیده از دست این مامان،

خودش غذا نمیخورده به بابا هم هیچی نمیداده،

بابایی اصلاْ ناراحت نشو خودم که بیام ،

دو نفری یه کاری میکنیم مامان از آشپزخونه نتونه در بیاد

حالا ببینم به کی میگه خرس

   نوشته شده درسه شنبه شانزدهم بهمن 1386  ساعت 9:28  توسط تیستو و نی نی 


 فندق دانشجو

 امروز مامان رو بردم دانشگاه،

خب بابا نزنید...من نبردمش ولی خب همراهش که رفتم که تنها نباشه،

آخه دیگه دوره لیسانس نیست که مامان بتونه بابا رو پیدا کنه و همراهش باشه،

به خاطر همین بابا مسئولیت مامان رو به من سپرده گفته هرجا میره باهاش باشم.

من هم انقده خوب بودم...

امروز اصلاً اذیتش نکردم، گذاشتم راحت سر کلاس بشینه،

فقط یه بار محکم شیکمش رو کشیدم!

من نکشیدم ها ولی مامان میگفت خیلی تیر کشید! تیر چیه ؟

   نوشته شده دریکشنبه چهاردهم بهمن 1386  ساعت 22:22  توسط تیستو و نی نی 


 شناسایی فامیل-2

 

جمعه هم پاشدن دوباره رفتن شیرینی خریدن

و رفتیم یه خونه دیگه که من رو به اونا هم نشون بدن،

اینجا دیگه خونه مامان و بابای مامانی بود،

این رو از اینجا فهمیدم که مامانی خودش رو پیششون لوس میکرد،

که نازش رو بکشن...

البته جواب هم داد دیگه،

هی بهش میرسیدن، بهش سفارش میکردن

و حتی صبح که از اونجا میخواست بیاد سر کار واسش ناهار هم پختن که گشنه نمونه

حالا این دوماهه نمیدونست من هستم چه چیزها که نمیخوردها!

خلاصه اونجا هم باز یه دخمل دیگه بود

که این دفعه مامان از قصد رفت بیدارش کرد که من رو ببینه،

باید هم من بهش بگم خاله!

تازشم مامان هی بهش میگفت نباید سال دیگه بری

باید بمونی و از فندق نگهداری کنی. 

 

   نوشته شده درشنبه سیزدهم بهمن 1386  ساعت 12:31  توسط تیستو و نی نی 


 شناسایی فامیل-1

 

پنجشنبه صبح که بابا مشغول انجام یه سری کارها بود

که زندگی برای من و مامانی راحت تر باشه،

عصر رفتن شیرینی خریدن که بریم خونه همون مامان بزرگ و بابابزرگ

که اولین نفر بودن که دیده بودمشون حتی قبل از بابا!

نگو این مامان بزرگ هم از مامانم بدتره،

چون اون هم تازه بعد از یه روز، به زور به بابا بزرگ گفته بود که من هم هستم!

بعدش یه خانمه اومده بود که هی مامان بزرگ رو مامان صدا میکرد،

مامان هم هی دلش میخواست از زبون من عمه صداش کنه،

ولی چون با بابا قرار گذاشته بودن که تا وقتی من واقعاً اون تو ثبات پیدا نکردم،

به هیشکی نگن که حضور دارم،

هی پا رو دلش میذاشت....

حتی وقتی عمه پرسید شیرینی برای چیه،

الکی بهش گفتن همینجوریه،

(نمیگن من به این کوچیکی این چیزها رو یاد میگیرم؟)

اون هم گفت پس شما هر هفته برای ما هم الکی شیرینی بیارید،

مامان هم قول داد بهش سه هفته دیگه که امتحانش رو داد،

براش یه جعبه شیرینی مخصوص بخره و ببره!

   نوشته شده درشنبه سیزدهم بهمن 1386  ساعت 12:25  توسط تیستو و نی نی 


 سوءاستفاده مامان از حضور من!

 

هیچی دیگه این مامانی من خیلی زرنگه،

بابام رو مظلوم گیر آورده دیگه هیچ کاری نمیکنه،

میگه ما دو نفریم زورمون میرسه بهت،

تو باید همه کار برامون بکنی،

چایی بیاری، آب بیاری ، میوه پوست بکنی و...

طفلکی بابام!

   نوشته شده درشنبه سیزدهم بهمن 1386  ساعت 12:23  توسط تیستو و نی نی 


 بابا چطور فهمید من هستم!

 

از مطب که رفتیم خونه مامان بزرگ،

یه آقایی بود (که من میدونستم بابامه ولی مامانم میخواست به روش نیاره،)

وقتی از مامان پرسید که دکتر چی گفت،

مامان با قیافه حق به جانب گفت هیچی بریم خونه میگم!

نمیدونم این مامان چطور طاقت میاره حرفا رو به هیشکی نزنه،

خلاصه شب تو راه بابا درباره یه وسیله نی نی که دیده بود

داشت حرف میزد که مامان در حال رانندگی برگشت بهش گفت،

خب برش میداشتی نه ماه دیگه لازمت میشه،
بابا هنگ کرده بود، فکر کنم مامان میدونست اینجوری میشه که خودش رانندگی میکرد،

بابا هی باورش نمیشد و دوباره میپرسید راست میگی؟؟

خلاصه دیگه رفتیم سه تایی خونه مون و مامانی و بابایی . . .

(مثلاً من این حرفها رو نشنیدم و ندیدم چی شد)

   نوشته شده درشنبه سیزدهم بهمن 1386  ساعت 12:15  توسط تیستو و نی نی 


 فندق اعلام حضور می کند

 

بالاخره بعد از کلی ادا و اصول و فیلم در آوردن سر مامان تیستو،

چهارشنبه که رفته بود دکتر به خاطر شرایط جسمانیش،

خودم رو به خانم دکترش نشون دادم و البته نمیدونم چرا جفتشون شوکه شدن!

آخه قبلش با توضیحاتی که مامی تیستو داده بود،

داشتن به این فکر می کردن که یه قرار عمل جراحی بذارن،

چراش رو نمیدونم،

فقط میدونم بعد از اینکه با یه دوربین عجیب غریب خانم دکتره آزمایش کرد،

با تعجب فراوون به مامی گفت که من تو شیکمش هستم

و قلبم هم داره میزنه،

این مامی من هم که فیلمه، اصلاً عکس العملی نشون نداد

که ما بفهمیم خوشحاله یا ناراحته یا تعجب کرده یا ...

فقط شنیدم که خانم دکتر می گفت که همیشه تو اوج ناامیدی،

 یه اتفاقی میفته که آدم باورش نمیشه!

خلاصه به مامانی گفت که باید به خاطر شرایطش استراحت کافی داشته باشه،

وگرنه اگه اتفاق ناجوری بیفته و من اذیت کنم باید اون عمل جراحیه رو عملی کنن

که احتمالاً نتیجه اش

(اوه اوه به عنوان یه نی نی 9 هفته ای خیلی خشن شدم نه؟)

بماند که مامانی طفلکی با یه لحن خاصی گفت چقدر هم میتونه،

تو این مدت که خودم رو نشون نداده بودم بهش،

دیده بودم که چقدر کاراش زیاد شده،

از این هفته قراره بره دانشگاه،

فکر میکرد که میتونه تو شرکت کاراش رو سبک کنه

که متأسفانه هرچی زحمت میکشید باز کار اضافی جدید به وجود میومد براش،

حالا احتمالاً بودن من هم...

لحنش طوری بود که خانم دکتر گفت اگه نشه خودم برات دوهفته مرخصی می نویسم،

بعدش هم از مطب با اون خانم دکتر و یه آقای دیگه اومدیم خونه

که بعداً فهمیدم این خانم و آقا هم کسانی هستن که در آینده زیاد می بینمشون و

مامان بزرگ و بابا بزرگ محسوب میشن!

این هم عکس من:

فندق نه هفته ای

عکسم اگه خوب نشده تقصیر مامانه!

تازه تصمیم گرفته از خودش هم هی تو این مدت عکس بگیره با این عکاسیش!

   نوشته شده درشنبه سیزدهم بهمن 1386  ساعت 11:30  توسط تیستو و نی نی