تو رو خدا یکی من رو از دست این مامانی نجات بده،
پنجشنبه گفتن میخوان برن کتاب بخرن،
من خوشحال شدم که الان میرن دو تا کتاب با عکسای خوشگل
و شعر و قصه و ... میخرن دلم شاد میشه،
خلاصه رفتن یه جایی به اسم انقلاب،
که یه عالمه آدم داشت و یه عالمه مغازه که توش کتاب بود،
مامانی دو تا کاغذ گنده گرفته بود دستش
که روش یه عالمه اسم نوشته بود،
تو هر مغازه ای که میرفت ازشون میپرسید اون کتابا رو دارن یا نه،
بماند که هیچکدوم نداشتن یا اگه داشتن اونی نبود که مامانی میخواست
من که خسته شده بودم و گشنه ام هم بود،
خلاصه آخرش رفتن یه مغازه ای یه عالمه کتاب خریدن،
من هم خوشحال شدم،
نمیدونستم که چه بلایی سرم قراره بیاره این مامانی
هیچی میدونین چی شد؟
آخه به من که یه مدیر بازاریابی چه اطلاعاتی لازم داره برای فروش وسایلشون،
اصلاْ اگه همه اش اسباب بازی درست کنن خب ما می خریم دیگه،
بازاریابی میخواد چیکار،
یکی از گنده ترین کتابها رو مامانی برداشت دستش
از همون روز هی گذاشت جلومون شروع کرد به خوندن،
تازشم خیلی از مواقع میذاشت کتابه رو ، روی من !
هی هم غر میزد که من عادت ندارم اینجوری درس بخونم،
باید رو دلم دراز بکشم که به خاطر گردو نمیتونم این کار رو بکنم!
به من چه خب
خودش تنبله به من غر میزنه!
خلاصه اگه سوالی درباره تحقیق در مدیریت،
بازاریابی، رفتار سازمانی ، کارآفرینی و . . .
داشتید بنده در خدمتتونم
پی نوشت: راستی مامانی و بابایی من رو بردن تو دانشگاه تهران،
بردنم از جلوی یه دانشکده به اسم فنی ردم کردن،
بابایی به مامانی گفت که بریم اونجا از تو و گردو عکس بندازیم،
باز مامانی تنبلی کرد،
گفت همین که از جلوش رد شیم کافیه،
و اینکه من بچه فنی و محصول فنی ام !
نفهمیدم چی میگفتن، ولی فهمیدم که یه جاییه که خیلی دوستش دارن
پی نوشت ۲: من الان این قدی ام! یا این قدی ! این هم عکسمه