|
میخوام امروز درباره مامانی بگم،
دیروز عصر کلاس داشت از شرکتشون در اومد با همکارش که همکلاسیش هم هست،
بدو بدو رفت اول اون آزمایشگاهه که من آزمایش داده بودم،
جواباش رو گرفت و اومد،
من رو هم ناراحت کرد چون اصلا بهشون نگاه نکرد،
انگار که من براش مهم نیستم!
تازشم همه بهانه اش اینه که تو شرکت هیشکی نمیدونه و نباید بدونه،
آخه چرا ؟ 
مگه من کار بدی کردم که مامانی نمیخواد هیشکی بدونه که من هستم؟
ولی من به خاطر این کارش یه کار دیگه کردم،
اگه گفتید؟
انقده تو شیکمش دیشب قلنبه شدم
که همون دوستش که مامانی نمیخواست بفهمه من هستم،
هی ازش سوال میکرد،
میگفت شیکمت یه جوریه که معلومه نی نی داری
چقده دوست باهوشی داری مامانی
مامانی اولش بهش گفت آره دارم
بعدش زد زیرش
باورم نمیشد،
من به اون قلنبگی تو شیکمش زده بودم بیرون میگفت وجود ندارم
آخه چطوری میتونه این همه راحت تو روی من نگاه کنه و به بقیه دروغ بگه؟
منم حالا تصمیم گرفتم انقده اذیتش کنم که دیگه از این کارها نکنه!
میشه یکی به من تکون خوردن و لگدزدن رو یاد بده که بتونم هرچه زودتر
هی تو شیکم مامانی وول بخورم و همه خبردار بشن که من هستم. 
اون موقع دیگه مامانی نمیتونه دروغ بگه،
چون هر دفعه بگه من نیستم سریع میتونم یه لگد بزنم همه بفهمن من اون تو هستم
زود باشید منتظرم ها!!
|