تبليغاتX
تیستو مامان شده

تیستو مامان شده

خاطرات مسافر از راه رسیده

دیروز داشتم به حرفای مامانی و بابایی گوش میدادم،

(حالا نگید بچه آدم نباید حرفای تو خونه رو جلوی بقیه بزنه)

مامانی داشت از بابایی تشکر میکرد که کاش همیشه اون کارای خونه رو میکرد،

میگفت آخه حالا که تو کارها رو میکنی،

خیلی بهتر شده،

ظرفشویی هیچ وقت کثیف نیست،

همه ظرفها شسته میشه بعد از غذا پختن و خوردن،

همیشه شام داریم و ...

حالا من قدیما که نبودم ببینم چطوری بوده،

الان هم خونه تمیز نیستها!

دو هفته است از مسافرت اومدیم تازه دیروز مامان اینا

همه چیز رو جمع کردن،

بماند که هنوز هم خونه رو جارو نکردن و دستمال نکشیدن

ولی مثل اینکه حالا بابایی آشپزخونه رو حداقل مرتب نگه میداره

مامانی هم که کلی خوش به حالشه کلاْ،

چون حتی آب خوردن رو بابایی براش میاره،

اون هم از صبح تا شب یا یه کتاب دستشه یا کامپیوتر جلوشه یا خوابه

من همینجا به جای مامانی از بابایی تشکر می کنم

به دنیا که بیام بابایی خودم باهات یه عالمه بازی می کنم

با هم فوتبال نگاه میکنیم،

با هم ماشین بازی میکنیم،

تازشم اون ماشینی که تو خریدی از اونی که مامانی خریده خیلی بهتره

مامانی فکر کرده من دخترم رفته یه ماشین رنگی و گل گلی خریده؟

صبر کن به دنیا بیام بابایی

کلی دوستت دارم

 

+ نوشته شده درشنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:0 توسط تیستو و نی نی |


آقا یه مسافرت رفتیم و اومدیم ها،

این مامانی خودش رو مریض کرده،

هنوز هم خوب نشده،

الکی هم میگه همه اش تقصیر نی نیه که نمی تونم قرص بخورم!

حالا من نمی گم دکتر بهش گفته قرص بخور،

ولی اون تنبلی میکنه و نرفته دوا رو بگیره!

یه چیز دیگه،

یه عالمه مشق باید بنویسه،

من هر روز صبح زود یه جوری بالاخره بیدارش میکنم

که پاشه درسش رو بخونه

مثلا یه بار گشنه اش میکنم،

یه بار تکون میخورم یه جوری که بفهمه،

بازم پا نمیشه فقط میره یه چرخی میزنه میاد میخوابه باز.

این چند روزه پاش درد میکرد هی میگفت چون مجبورم یه وری بخوابم

پام درد میگیره

چشمتون روز بد نبینه،

صبح ساعت ۴ پاش گرفت!

خب یه کمی درد داشت،

ولی نه انقدر که این مامانی من ادا در آورد،

جالب اینجاست که گرفته بود دست بابایی رو فشار میداد که بیدار بشه

اون هم اصلا به روش نمیاورد

آخرش دیگه داد زد تا بابایی بیدار بشه

اون طفلکی رو هم کلی ترسوند و یه کمی خودش رو لوس کرد

بعد تا بابایی یه ذره به پاش دست زد حالش خوب شد

هی من بهش گفتم بیدار بمون ها، امتحان داری این هفته

ولی انقده تنبله که دوباره گرفت خوابید.

اگه دو روز دیگه اومد بهتون گفت به خاطر این نی نی به درسام نمیرسم

کسی باور نکنه ها.

حالا ما گفتیم

 

 

+ نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:15 توسط تیستو و نی نی |


واااااااااااای رفتیم یه مسافرت طولانی،

یه جایی بود که مامانی دوست داشت بره اینور اونور،

 ولی چون گرم بود و می ترسید من اذیت بشم هیچ جا نمی رفت،

 ولی خب خودمونیم،

یه عالمه واسه من خرید کردن،

 تا دو سه روز هرجا میرفتن فقط میرفتن قسمت نی نی هاش و هی لباس و اسباب بازی میگرفتن،

 فکر کنم تا وقتی مدرسه برم لباس داشته باشم!

ولی میدونین چیه،

برای اینکه بخوان من رو از بیمارستان بیارن خونه هیچی نگرفتن!

آخه این مامان بابای من که از بچه و وسایلش سر در نمیارن که،

 فقط هر چی رو خودشون خوششون میومد و خوشگل بود میخریدن،

حالا من گفتم هی خرید میکردن ،

فکر نکنید شصتصدتا لباس دارم ها،

واسه هر سنی یکی یا دو تا دارم،

بعدش هم یه چیزی بگم؟

من برای اینکه مامانی رو خوشحال کنم،

 تو اون جای خوشگل که وسطش یه تاس سیاه گنده بود

 و همه آدمها هی دورش می چرخیدن که میرفتیم،

 هی وول میخوردم و مامانی خوشحال میشد که حالم خوبه،

بعدش هم بهم میگفت نکنه شیطون داری نماز میخونی،

من هم که نمیدونستم نماز چیه،

ولی هروقت صدای اون آقاهه که بعدش همه از جاهاشون بلند میشدن وایمیستادن میومد،

من بیشتر وول وول میخوردم.

مامانی هم اونجا هی واسه همه مامانی ها و نی نی هاشون دعا میکرد،

 که حال همه شون خوب خوب باشه.

بعدش هم که برگشتیم مامانی هی میخواست بیاد خاطراتش رو بنویسه اینجا،

 منتها چون عادت نداشت بره سر کار،

یه روز که رفت سرِ کار،

 بعدش مریض شد،

و سه روزه دوباره با همدیگه خونه موندیم،

 راستش رو بگم؟

خب من هم اینجوری بیشتر دوست دارم،

آخه مامانی خوب میخوابه و

شصتصد ساعت نمیشینه پشت کامپیوتر که من خسته بشم!

آهان اینا رو گفتم که بگم من حاج آقا هستم ها!

+ نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:18 توسط تیستو و نی نی |


هی همه میگفتن عید داره میاد،

سال نو داره میاد و کلی ذوق کرده بودن،

همه اش همین؟؟

شما آدم بزرگا هم کارایی میکنید ها!

این همه همه جا شلوغ بود،

همه میدویدند اینور اونور واسه همین سه چهار روز تعطیلی؟

ما فکر کردیم حالا که سال نو میشه،

یه عالمه تعطیلیم هی اینور اونور میریم،

هی واسمون کادو میارن

نشد که . . .

هیشکی که نیومد خونه مون هیچی،

تازه مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله و عمه و دایی و ...

هم که همه شون رفته بودن مسافرت و ما رو تنها گذاشته بودن،

مامانی و بابایی هی تو خونه چرخیدن،

هی حوصله شون سر رفت،

هی خوابیدن،

هیچی بابا...

شماها هم دلتون خوشه ها با این سال نوتون

امروز هم باز مثل قدیما تو تاریکی بیدار شدیم

و روز از نو روزی از نو

ولی به هرحال سال نوتون مبارک

+ نوشته شده دردوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 8:34 توسط تیستو و نی نی |