از چهارشنبه يه كار باحال ياد گرفتم،![]()
ماماني اينا بهش ميگن سكسكه،![]()
بابايي هم اسمم رو گذاشته همون چيزي كه اون بالا نوشتم،
من كه نميدونم يعني چي!![]()
آخه كلاً من عادت كردم كه ماماني صبحها ساعت شش بيدار شه.
روزايي كه ميخواد بره دانشگاه ، ديرتر بيدار ميشه،![]()
ولي من باز همون ساعت ۶ بيدار ميشم از خواب.![]()
قديما فقط بلد بودم بهش لگد بزنم ،
يا گشنه اش كنم كه از جاش بلند بشه![]()
ولي اين يكي سكسكه هه خيلي باحالتره،
ماماني كلي از جاش مي پره،![]()
روز اول براش جالب بود،
هي دقت ميكرد ببينه من چيكار ميكنم،
ييهو فهميد اين كار جديد من همون سكسكه است![]()
آخه اين يكي اين مدليه كه فقط يه تيكه از شكم ماماني
مورد تهاجم دست و پاي من قرار نميگيره![]()
بلكه!!
چون من سكسكه كه مي كنم،
كل بدنم تكون ميخوره،
ماماني هم يهو كل شكمش مي پره هوا![]()
هي دوست داشتم هر روز سكسكه كنم،
ولي اون روز ماماني هي ترسيد،![]()
بهم گفت آخه الان با اين فسقليگي اينطوري سكسكه ميكني
من مي پرم هوا،
بزرگتر بشي بخواهي حركات موجي و لگدهاي محكمتر بزني
من چيكار كنم؟![]()
من هم دلم سوخت به حالش![]()
از اون روز فقط سكسكه هاي آروم ميكنم![]()
+ نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 توسط تیستو و نی نی |
نميدونم چرا ماماني من انقده كلاس رفتن رو دوست داره، هر هفته كه هي پا ميشه يكشنبه ها و چهارشنبه ها ميره دانشگاه، تا ساعت هشت شب هم مي مونه دانشگاه! حالا اونا هيچي. اين همه كتاب و سايت و مقاله (اين رو از دانشگاه ماماني ياد گرفتم بس كه همه استاداشون هي ميگن مقاله بديد مقاله بديد! اولاش فكر ميكردم ميخوان سوپ بخورن ميگن ملاقه بديد، بعدنا ديدم نه اين يه چيز ديگه است، و البته چيز خوبي هم نيست چون ماماني و همه دوستاش هي غر ميزنن خلاصه اين همه كتاب و . . . و اين همه دوست تو ني ني سايت ، باز رفته براي من و به بهانه من البته اسمش رو يه كلاسي نوشته ديروز هم دفعه اولش بود، حالا باز خوبه اين كلاسه توش يه عالمه تشك و بالش هست، خانم معلمشون هم همون اولش گفت هركي دوست داره و خسته شد ميتونه راحت بره رو اين تشكها دراز بكشه درسته كه خب اين كلاسه هم باز آدم رو خسته ميكنه، ولي كاشكي ماماني همه كلاساش اينجوري بودن! تازه توش آهنگ گذاشتن، خوابيدن و يه كمي ورزش كردن و اومدن خونه پي نوشت ( اين كلمه رو ديگه واقعا از ماماني پرسيدم ۱- از كامنتهاي دوستام تو پست قبلي فهميدم كه همه مامانا عين هم هستن، ديگه ناراحت نيستم . كتاب بخونه هر چقدر خواست تند بخونه هم اشكالي نداره. ۲- بابايي گفت بنويسم اون كه تازه جمعه يه كتاب سخت برام خوند، يعني هموني كه كلمه هاش سخت سخته و بهش ميگن قرآن پس من ديدم كه خوب ميخونه ديگه نبايد لگد بزنم بهش ديگه ۳- اين خاله مرجون حسودي من رو ميكنه. به نظر شما يه كمي براش دير نيست الان؟ آخه ۲۱ سالشههههههه ۴- مامانی گفت بگم که این کلاسه فقط ورزش نیست که، یه کلاسه برای این دورانی که من تو شیکم مامانی هستم، و آمادگی برای وقتی که من میام بیرون از اون تو، متوجه شدید؟
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده درسه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 توسط تیستو و نی نی |
این مامانی آخرش که دیگه نرفت نمایشگاه،![]()
يه روز رفت شهر كتاب يه سري كتاب خريد و اومد،![]()
حالا هر روز يكيشون رو برميداره براي من بلند بلند ميخونه،
هي خودش قربون صدقه عكساي اون كتابها هم ميره![]()
ولي من كه نميتونم عكساش رو ببينم![]()
بعدش هم اين ماماني مثل همه كاراي ديگه اش،
كتابا رو هم تند تند ميخونه!![]()
نميگه كه من كوچولوام،
تا بيام يه كلمه اش رو بفهمم
كتابه تموم شده رفته!![]()
تازه توضيح هم نميده بهم![]()
دفعه اول و دوم كه كتاب ميخوند
خوشم ميومد ميومدم هي جلوتر گوش ميدادم!![]()
ولي وقتي ديدم ديگه توضيح نميده و من هم خوب نميفهمم
ديگه خيلي گوش نميدم،
ميگيرم ميخوابم. ![]()
البته اگه صداي ماماني بذاره و هي تو گوشم نپيچه !![]()
تازه ديروز از بابايي قول گرفته اون برام بخونه،
همينجا بهت ميگم بابايي![]()
تو هم اگه بخواهي مثل ماماني تند تند بخوني
بيام بيرون يه عالمه بهت لگد ميزنم ها!!![]()
+ نوشته شده درشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط تیستو و نی نی |
دیروز مامانی مثل همیشه خونه مامان بزرگ اینا بود،![]()
شب مهمون داشتن
یه دختر کوچولوه تپلی اومده بود خونه شون![]()
الکی حرف در نیارید اون کلی از من بزرگتر بود![]()
مامانی بعداً بهم گفت که اون دخترخاله خودشه.
بعد هم بهم گفت تو هنوز دختر خاله نداری
و شاید به این زودیها نداشته باشی![]()
آخه مثل اینکه خاله خودم هنوز خیلی نی نیه![]()
یعنی مامانی اینطوری میگه ها
هی میره و میاد به خاله من میگه تو چقده کوچولویی![]()
ولی آخه اصلا کوچولو نیستها،
من دیدمش، ![]()
همقد مامانیه، تازشم مثل مامانی دانشگاه میره،
تازشم گفته فقط منتظر منه که بیام بعدش میخواد بره یه جای دورتر![]()
حالا... بعداً درباره خاله کورال بیشتر می نویسیم.
داشتم درباره دخترخاله مامانی حرف میزدم،
اومده بود به مامانی میگفت که مامانی به باباییم بگه
که بیاد مامانی رو زودی ببره دکتر![]()
برای چی؟؟
خب برای اینکه من رو به دنیا بیاره دیگه![]()
مامانی هم بهش گفت،
نه نگاه کن آخه الان که نمیشه،
شکم من رو ببین، نی نی من هنوز کوچولوه![]()
بذار اندازه تو بشه بعداً به دنیا بیاد![]()
آخه مامانی نمیگه اون دختر خاله اش پنج سالشه
من چقده صبر کنم تا اندازه اون بشم؟![]()
تازشم مگه خودش اصلاً میتونه اون دختر خاله اش رو بغل کنه،
که میخواد من تو شکمش اونقدی بشم
و با من اینور اونور بره![]()
یکی به مامانی من بگه میخوای بچه مردم رو گول بزنی
یه چیز دیگه بگو آخه![]()
+ نوشته شده درشنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54 توسط تیستو و نی نی |
آقا من سوژه واسه غر زدن ندارم فعلاْ![]()
مامانی به کمک مامان بزرگ ضد حمله زدن و
یه قرصی مامان بزرگ بهش داده که دیگه پاش نمیگیره،![]()
در نتیجه شبها دیگه بیدار نمیششششششه![]()
ادامه خریدا و تهیه وسایلم رو هم که اون یکی مامان بزرگ داره انجام میده،![]()
خب من چیکار کنم به نظر شما حالا؟![]()
میخوام یه سری کارای جدید که دوستام یادم دادن رو تمرین کنم![]()
ولی خب هنوز نشده باید صبر کنم فکر کنم یه کمی،
مثلا شیرجه زدن، اینور اونور رفتن تو شکم مامانی،
لگدهای محکمتر زدن و . . .![]()
راستی مامانی بهم یه قولی داده،![]()
گفته از این هفته یه نمایشگاهی قراره شروع بشه،
که میخواد بره تو اونجا یه عالمه کتاب برام بخره
با یه عالمه سی دی شعر و قصه،![]()
آخه میدونین مامانی من تنها شعری که بلده
یه توپ دارم قلقلیه است و خب من خسته میشم
همه اش این شعره رو بشنوم که ![]()
به مامانای دوستای من هم گفته بیان
همین جا من هم دعوت میکنم از همه تون
بیایین یه روزی با هم بریم که هرکدوممون مامانمون یه چیزی رو بلد نبود،
از مامان اون یکی یاد بگیره که چی بخره![]()
میاییددددددد؟؟؟
+ نوشته شده دردوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:27 توسط تیستو و نی نی |
آقا من جدیداً یاد گرفتم شبها واسه خودم معلق بزنم![]()
راستی از "آقا" گفتنم حتماً فهمیدید ماجرا چیه دیگه!
ما همون نی نی گل پسر مامان و بابا موندیم فعلاً
تا اطلاع ثانویه!![]()
خب داشتم میگفتم،![]()
مامانی فقط بعضی شبها که پاش میگیره یا
تشنه اش میشه یا بالاخره به یه دلیل دیگه ای بیدار میشه
میفهمه که بعله همونی که میترسیده سرش اومده![]()
از چی میترسیده؟
صبر کنید میگم...
این مامانی و بابایی ما همیشه همیشه به خواب شبشون خیلی اهمیت میدن![]()
البته میگن دلیلش اینه که وقتی ازدواج کردن بابایی سرباز بوده
صبحهای خیلی زود باید میرفته
اینا هم عادت کردن شبها زود بخوابن![]()
حالا هی میگفتن اگه نی نی شبها بیدار بشه
کی قراره بهش برسه؟؟
به نتیجه نمیرسیدن...![]()
حالا فعلا که من این پروژه رو شروع کردم
ببینم چی میشه...
حداقل میتونم مامانی رو عادت بدم که شبها یه کم بیشتر بیدار بمونه یا نه![]()
هرچند که انقدر سنگین میخوابه که اصلاً متوجه نمیشه،
فقط وقتایی که به دلایل بالا بیدار میشه می بینه
که من مشغول فعالیتم....![]()
کی زورم زیاد میشه که لااقل یه موقعهایی یه لگد بزنم محکم
که هر دوشون از خواب بپرن![]()
+ نوشته شده درپنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:51 توسط تیستو و نی نی |
آقا یکی از دوستام که اولش فکر میکردن پسره،
الان معلوم شده که دختره،
مامانی و بابایی بدجوری ترسیدن![]()
هی میگن اگه دختر شد چیکار کنیم،![]()
آخه میدونین،
مامانی و بابایی من که میدونین یه کمی تنبلن،![]()
صد سال قبل که من بخوام اصلا به دنیا بیام
بابایی یه اسم پسری رو دوست داشته،
حتی دیگه رو یه اسم دیگه هم فکر نکردن...![]()
گفتن اسمش رو همون میذاریم.
اون اولا که نمیدونستن دخترم یا پسر،
خودشون رو کشتن دو تا هم اسم دختر پیدا کردن،![]()
بعد هم که فهمیدن من پسرم،
ذوق کردن که همون اسم اول خوبه!![]()
حالا هم مشکلشون میدونین چیه!![]()
این که میگن کی میخواد اسم فکر کنه ، یک،
دو هم اینکه از اینکه تو مدینه یه عالمه لباس و اسباب بازی خوشگل
دخترونه دیدن و نخریدن حالا حسرتشون میمونه رو دلشون،![]()
ولی حتی نمیگن که یه سری از لباسهایی که خریدیم هم پسرونه است،
میگن همونا رو میپوشونیم بهش.![]()
نمیخوان حتی برن واسه من لباسهای جدید و اسباب بازیهای جدید بخرن![]()
حالا قراره مامانی فردا باز بره دکتر تا ببینه چی به چیه!
به نظرتون ممکنه من هم عوض بشم؟![]()
+ نوشته شده دردوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:37 توسط تیستو و نی نی |