آقا همه خوشحالن که این چند روزه تعطیل بود.
ما هم خوشحالیم چون سه تاییمون با مامانی و بابایی همه اش با هم بودیم
.
ولی...![]()
چشمتون روز بد نبینه!
من که دیگه مخم ترکید بس که درباره انواع مختلف روشهای فروش،
ساختار سازمانی، یه شرکت خوب، یه شرکت بد مامانی درس خوند![]()
طفلکی خودش هم خسته شده بود،
هی میرفت میومد میگفت آخه تیستو جون ،
نونت نبود، آبت نبود ، درس خوندنت چی بود!![]()
هیچی دیگه یه کتاب یه عالمه صفحه ای!
با یه درس دیگه که اون هم همون یه عالمه صفحه بود
رو هی خوند تا تموم بشه!
تازه نگرانه که سر جلسه امتحان هیچی یادش نیاد![]()
تو رو خدا همه تون دعا کنین مامانی نمره هاش خوب شه،
وگرنه من یکی که دیگه حوصله ندارم این درسا رو دوباره با مامانی بخونیم![]()
آخه میدونین الان من تو شکم مامانی ام و میتونه درس بخونه
تازه سعی می کنم اذیتش نکنم،
ولی اگه بیام بیرون دیگه نمیتونم قول بدم که گشنه ام نشه،
کارای بد بد نکنم،
گریه نکنم و بذارم مامانی درس بخونه![]()
پس هم اینک نیازمند دعاهای شما هستیم.![]()
مامانی از فردا امتحان داره
تااااااااااااااااااااااااااااا بیست روز دیگه![]()
خوش به حال شماها که تعطیلاتتون درس نخوندید عین ما!![]()
+ نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:5 توسط تیستو و نی نی |
ماماني هرچي قرص خورد و يه كاراي ديگه كرد،
حالش خوب نشد.
همچنان تا ميخواست بشينه دادش ميرفت هوا![]()
ديگه اون روزي كه بابايي هم رفته بود مسافرت،
مامان بزرگ زنگ زد به ماماني كه پاشو بيا بيمارستان
يه دكتري اينجاست به اون هم نشون بديم ببينيم چي ميگه![]()
ماماني اولش ميخواست بگه بعدازظهر بابايي كه اومد ميام،
ديگه مامان بزرگ گفت من الان صحبت كردم آقاي دكتره تا ساعت ۱۲ هستش![]()
ماماني رفت بيمارستان.
مامان بزرگ هم گولش زد گفت هيچي نيست فقط مي بيندت!![]()
ولي آقاي دكتره كه ديد گفت اين بايد عمل بشه![]()
همينجوري خوب نميشه!![]()
تا ماماني بفهمه بهش از اون لباس آبيها داده بودن پوشيده بود
و رو تخت خوابونده بودنش!![]()
اين آقاي دكتره اصلا نميفهميد من تو شيكم ماماني هستم،
هي به ماماني ميگفت بخواب رو شكمت![]()
ماماني هم گفت نميشه آخه....گل پسرم له ميشه![]()
هيچي ديگه ماماني يه وري خوابيده بود
و هي به من ميگفت هيچي نيست پسرم الان تموم ميشه!
اين آقاي دكتره اومد بالا سرمون البته يه عالمه ديگه هم از اين دكتر كوچولوها بودن ها!![]()
بعدش دكتره هي گفت كه ميخواد چيكار كنه و
من و ماماني هم هي ترسيديم!![]()
مثلا اومد گفت به ماماني تحمل درد داري؟
ماماني هم گفت خب آره...
بعدش اومد گفت حالا ميخوام بهت يه آمپول بزنم يه كم درد داره!![]()
من كه خودم رو سريع جمع كردم يه گوشه كه يه موقع آمپولش نره تو بدن من![]()
ولي خيلي درد داشت آمپولش و ماماني كلي گريه اش گرفت!
بعد يه خانم مهربونه اومد دست ماماني رو گرفت گفت گريه نكنه!![]()
ماماني هم البته گريه نميكرد كه فقط هي ميگفت اوف...![]()
بعدش هم نيم ساعت بعدش كارش تموم شد و آقاي دكتره گفت ميتونيد بريد خونه تون!![]()
تازشم گفت ماماني لازم نيست استراحت كنه،
ميتونه همه كاراش رو خودش انجام بده!![]()
ولي...![]()
تا خونه كه كلي عذاب كشيديم از دست چاله چوله هاي خيابون،
بعدش هم تا دو سه روز طفلكي ماماني نه ميتونست بشينه ،
نه ميتونست خوب راه بره.![]()
از بس هم خوابيده بود همه پاهاش درد ميكرد!
من نميدونم اين آقاي دكتره از كجا ميگفت ماماني ميتونه همه كاراش رو بكنه؟![]()
تازشم يه چيزي بگم؟
من انقده پسر خوبي شده بودم اين چند روزه،![]()
زياد ماماني رو لگد نميزدم و اذيت نميكردم كه ناراحت نشه![]()
البته به شما ميگم چرا شلوغ نميكردم،
به ماماني نگيدها![]()
چون ميترسيدم من رو هم ببرن دكتر اووووفم كنه![]()
![]()
ماماني از همه دوستاش كه اومدن حالش رو پرسيدن تشكر ميكنه![]()
مياييم با هم ديگه به همه تون سر ميزنيم
+ نوشته شده درشنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:21 توسط تیستو و نی نی |
مامانی دو روز بود کمرش درد گرفته بود،
سخت میتونست بشینه و پاشه.![]()
هی هم استراحت کرد.
ولی مثل اینکه قرار نبود خوب بشه،
آخه یه استخونی قلنبه شده بود،
هی هم قلنبه اش بزرگتر شده!![]()
دیگه امروز رفت دکتر،
دکتر بهش گفته که اصلا نباید بشینی،
سرِ کار هم نباید بری!
همه اش باید دراز بکشی.![]()
آخه اصلا نمیتونه هم بشینه
برای اینکه تا میشینه دادش میره هوا!
الان هم من اومدم
تا به دوستامون بگم که حالمون خوبه نگرانمون نباشید
فقط مامانی نمیتونه پای کامپیوتر بشینه
در نتیجه نمیتونه با من بیاد وبلاگاتون رو بخونه![]()
به من هم اجازه نمیده تنهایی بیام
در نتیجه یه هفته شاید ما رو نبینید
بای![]()
+ نوشته شده دریکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 13:28 توسط تیستو و نی نی |