یه زمانی میگفتیم امتحانای مامانیه
دیر به دیر میومدیم اینجا،![]()
ولی الان دیگه نمیدونم مامانی چرا این کار رو میکنه
و نمیاد به اینجا سر بزنه.![]()
تو محل کارش که داره سعی میکنه همه کاراش رو تموم کنه،
که دیگه هر وقت خواست نیاد سر کار به خاطر من ،
راحت بتونه مرخصی بگیره.![]()
تو خونه هم هر روز یه عالمه ساعت وصل میشه اینترنت
ولی دریغ از اینکه یه لحظه بیاد تو این وبلاگ من ![]()
البته این هفته یه اتفاقای خوب افتاده،![]()
اون هم اینه که تخت و کمد من رو آوردن و مامانی همه وسایلم رو چیده،![]()
عکساش رو هم انداخته و قراره این هفته عکساش رو بذاره تو وبلاگم.
شما هم می تونید این عکسا رو ببینید و برید یه عالمه وسایل خوشگل بخرید.![]()
+ نوشته شده دریکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:39 توسط تیستو و نی نی |
حالا که مامانی امتحاناش تموم شده ،
تازه یادش افتاده که یه سری کارا رو واسه من بکنه، اولیش هم شعر خوندنه. اونشب مثلاْ تصمیم گرفتن با بابایی واسه من شعر بخونن تا من بخوابم! جاتون خالی دیگه گیج گیج شدم تا خوابم برد بس که شعرا رو قاطی پاطی خوندن یعنی یه دونه هم این دو تا شعر بلد نبودن اصلاْ فکر نمی کردم کاری باشه که این آدم بزرگا بلد نباشن ولی مثل اینکه خیلی کارا هست که بلد نیستن، آخه شعر خوندن هم کاری داره؟ یه سری شعر حسنی نگو بلا بگو رو خوندن ولی من فقط فهمیدم که حسنی موی بلند روی سیاه داشت ولی بقیه اش که چی میشه رو نگفتن بعد اومدن دختره اینجا نشسته رو خوندن بعد عروسک قشنگ من قرمز پوشیده ولی فکر نکنین اینا رو کامل خوندن ها! از هرکدوم فقط یه جمله یا خیلی زحمت میکشیدن دو جمله میخوندن! فقط و فقط یه شعر رو تونستن کامل بخونن که من یاد گرفتم: یه توپ دارم قل قلیه سرخ و سفید و آبیه میزنم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره و ... بعدش دیگه مامانی رفت سراغ دوستاش ازشون کمک خواست که بهش سی دی و نوار معرفی کنن که بره برای من بخره هم من خودم گوش بدم هم خودشون گوش بدن و حفظ کنن مامانی النا جون یه آدرس رو بهش داد تا مامانی بره آهنگ داونلود کنه. شما هم خواستید برید اینجا: http://www.koodakaneh.com/archivemusic.aspx ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده دریکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:50 توسط تیستو و نی نی |
بالاخره دیروز امتحانای مامانی تموم شد، بهم قول داده بود که بعد از امتحان بریم یا خونه یا بالاخره یه جایی که خوش بگذره بهمون و استراحت کنیم! ولی بعد از امتحان باز زد زیرش! به این بهانه که امتحان رو بد داده و ناراحته و اگه بره خونه خوش نمیتونه بگذرونه دوباره برداشت من رو برد سر کار! من هم لج کردم از بعد از ظهر همچین خودم رو گلوله کردم تو شیکمش که دلش همه اش درد میکرد دیگه آخرش مجبور شد امروز بمونه خونه! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخه میدونین حالا که امتحاناش تموش شده، دیگه موقع خونه موندن هی کتابهای گنده گنده دستش نمی گیره و هی با کامپیوتر برای درس خوندن کار نمیکنه پس من راضیم و خوشحال! فعلاْ بریم با مامانی یه برنامه برای امروزمون بریزیم باییییییییی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده دردوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:51 توسط تیستو و نی نی |
مامانی هی تو کتاب میخونه که باید ما هرماه بریم دکتر با هم دیگه،
ولی از دفعه قبلی که رفته بودیم دیگه مامانی تنبلی کرده بود
و از یه ماه بیشتر شده بود ![]()
حالا خوبه من هی آروم حرکت میکردم و مامانی رو نگران میکردم
که شاید باعث بشم زودتر بره
ولی انگار نه انگار![]()
خلاصه دیگه اون روز که رفتیم دکتر،
موقعي كه داشت قلبم رو گوش ميداد دكتر
برگشته ماماني بهش ميگه كه من آروم آروم حركت ميكنم![]()
خانم دكتر هم گفت كه حتماً زورش نميرسه و كوچيكه![]()
عصباني شدم ها...آخه به من ميگن كوچيك؟!!![]()
بعدش دكتر گفت بيا خب ببينيمش چه قدي شده،
وقتي هي من رو نگاه كرد
هي با اون عصاش فشارم داد![]()
ديد نه خيرم من اصلنشم كوچيك نيستم
و يه آقاي قوي و گنده ام.![]()
تازه گفت كه يك كيلو و ۳۷۵ گرمي هستم!
به ماماني هم گفت اصلا به شكمت نمياد كه انقدي باشه ني ني![]()
آره خب من ملاحظه ماماني رو كردم،
شكمش رو خيلي گنده نكردم.
ولي نميدونن كه من دارم اون تو له ميشمممممممم![]()
ديگه چقدر خودم رو مچاله كنم؟!
فكر كنم بايد يه دفعه اي شكم ماماني رو منفجر كنم
و كلي چاقالوش كنم.
كسي راه حلي بلده به من بگه؟؟![]()
+ نوشته شده درچهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:29 توسط تیستو و نی نی |
خب ما یه غیبت طولانی طولانی داشتیم با مامانی!
اگه با مامانی بود حالا حالاها هم نمیومد این وبلاگ رو آپدیت کنه،
دیگه یه سری مشت و لگد امروز صبح کار خودش رو کرد
و مامانی مجبور شد که هنوز سر کاراش نرفته این کار رو انجام بده!![]()
همه اش که ما داریم درس میخونیم،
خداییش خیلی خسته شدیم!
هی میریم سر جلسه امتحان باز هم هنوز یه عالمه دیگه اش مونده!![]()
تا حالا چهار بار امتحان دادیم . سه بار دیگه هم باز باید بریم!
این دانشگاه چقده سخته. من که به دنیا بیام دیگه نمیرم دانشگاه!![]()
تازه دیشب یه اتفاقی افتاد.
مامانی و بابایی داشتن درباره بیمارستان حرف میزدن
برای وقتی که من قراره به دنیا بیام!![]()
بابایی میگفت یه عالمه است پولش.
بیمه شما پولش رو میده یا نه؟![]()
مامانی هم گفت نه فکر نکنم آخه این شرکتمون
من رو به موقع بیمه نکرده
نمیتونم ازش استفاده کنم!![]()
الان هم هیچی پول ندارن مامانی اینا!
به من گفتن فعلا نیام بیرون!![]()
آخه من خسته شدم از این تو...
همین دو ماه و نیم رو هم میخواستم دووم بیارم
فقط به خاطر این بود که میخواستم ببینم
مامانی بعد از امتحانا و دانشگاهش سرقولش می ایسته یا نه؟![]()
آخه قول داده بعد از امتحاناش هی با من آهنگای خوب خوب گوش بده!![]()
هی کتابای خوب خوب بخونه
ولی اگه بیمه شون پول بهشون نده و نخوان من رو بیرون بیارن
من این تو چیکار کنم آخه؟؟![]()
+ نوشته شده درشنبه یکم تیر 1387ساعت 7:49 توسط تیستو و نی نی |