تبليغاتX
تیستو مامان شده

تیستو مامان شده

خاطرات مسافر از راه رسیده

Lilypie Date is set Ticker

 

خب ما هم افتادیم تو سرازیری و شمارش معکوس شروع شد،

امروز آخرین سه شنبه ای بود که این فسقلی به طور وابسته با من صبحانه میخورد،

از هفته دیگه اگه راست میگه باید از قدرت مکیدن خودش استفاده کنه

و گرسنگیش رو برطرف کنه.

آره تموم شد،

هفته دیگه در چنین روزی این فسقلی به روش سزارین در آخر ۳۹ هفته به دنیا میاد

طرفداران طبیعی نگن چرا سزارین!

آخه منِ عجول نمیتونم منتظر بمونم که

 این فسقلی هر وقت دلش خواست و میلش کشید به دنیا بیاد

البته خب ممکنه تو این یه هفته ایشون از من عجول تر تشریف داشته باشه

و زودتر از موعد مقرر به دنیا بیاد

ولی خب همین که ۳۸ هفته اصلی رو پر کرد

نشون دهنده اینه که از من صبورتره!

من و  آقای همسر دیگه فقط این یه هفته رو فرصت داریم

که انرژیمون رو جمع کنیم

برای وقتی که دیگه این آقا کوچولو فقط تو شکم من وول نمیخوره

و بلکه قراره به عنوان یک شخصیت کاملا مستقل و رسمی

خودش نفس بکشه، بخوابه ، بیدار شه، ببینه و بشنوه

البته در کنارش بخوره و بعدش یه کارای دیگه بکنه

و همچنین بخنده و گریه کنه و کل ساختمونمون رو بلرزونه

تو این یه هفته احتمال داره دیگه اینجا رو آپدیت نکنیم،

بعدش هم که خب خدا داند کی فرصت می کنیم و یا انرژیش رو خواهیم داشت

که بیاییم از اینورا گذری.

پس تا دیدار بعدی در این وبلاگ

التماس دعا داریم.

+ نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:25 توسط تیستو و نی نی |


 من از وقتی که به یاد میارم خونه ما

فقط خودم و مامانی و بابایی بودیم.

حتی هر از گاهی هم تا حالا نشده که کسی بیاد خونه مون

حالا نمیگم این از تنبلی مامان باباست یا . . .

به هر حال تا حالا کسایی که اومدن اینا بودن:

۱-دایی بزرگه مامانی که قبل از رفتنمون به مکه اومد خونمون

و کلی آدرس به مامانی اینا داد برای اینکه واسه من وسیله بخرن از مکه

۲- عمه مامانی که همراه مامان بزرگ اینا اومدن سیسمونی آوردن

۳- خاله مرجون

۴- مامان و بابای مامانی

۵- مامان و بابای بابایی

۶- خاله های بابایی و یه دختر خاله کوچولوش

۷- مامان بزرگ بابایی

۸- عمه جون سولماز و آقا آرششون

دیدین بشمارین از انگشتامون هم بیشتر نمیشن

ولی خب دیگه همه شون که اومدن یه چیزی واسه من آوردن دیگه!

البته اونایی که از طرف فامیلهای شماره ۴ به قبل بوده رو قبلاً گذاشته بودیم

این یکی ها رو فامیلهای شماره ۵ به بعدمون آوردن

هی خواستم اسماشون رو بگم مامانی گفت باید عدد بگی

که ریاضیت خوب شه.

وای که مامان بابای مهندس داشتن چقدر زندگی رو سخت میکنه

 

+ نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:37 توسط تیستو و نی نی |


من نمی دونم چرا این دوست و آشنای مامانی و بابایی

که البته قراره دوست و آشنای من هم بشن،

همه شون گذاشتن درست این موقعی که من تو شکم مامانی هستم

عروسی و مهمونی می گیرن!

آخه میدونین اشکالی نداره ها،

هروقت دوست دارن عروسی بگیرن

ولی مشکل اینجاست که مامانی داره تک تکشون رو میشماره،

و به قول خودش میذاره به حسابم!

حالا عروسیا که هیچی

آخه میدونم الکی میگه و خیلیاشون رو نمیرفت حتی اگه من نبودم!

ولی مسافرتها...

آخه از شانس ما ،بابایی یه کاری داره شمال

جدیداْ زیاد مجبوره بره .

از آخرین باری که با هم تو خردادماه رفتن و بعدش مامانی مریض شد

دیگه مامانی نمیتونه بره

مجبوره هی تنهایی بمونه خونه و بابایی تنهایی بره

اونوقت مامانی هم حسودیش میشه دیگه!

بعدش هم زورش فقط به من میرسه !

ولی بابایی هی بهش میگه نگران نباش

تا نی نی به دنیا بیاد بعدش زودی یه بار سه تایی میریم

ولی خب کیه که گوش بده!

بعدش هم مامانی به همه فامیل مثل مامان بابای خودش و

بقیه کسانی که اکثراْ با هم میرن مسافرت

گفته تمام مسافرتاشون رو باید سال دیگه یه دور دیگه دوره کنن

که مامانی و من هم بتونیم بریم باهاشون

خلاصه این هم شده یه بهانه دیگه دست مامانی برای تهدید کردن من!

حالا هی شماها بهش میگین با من با ملایمت برخورد کنه ها!

ولی گوش نمیده که!

پس من حق دارم اون بلا رو سرش بیارم و هی یه کارایی کنم که

استرس داشته باشه

 

+ نوشته شده درشنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:37 توسط تیستو و نی نی |


خب مامانی و بابایی که هرشب میشینن روز شماری میکنن،

آخه دیگه دل تو دلشون نیست که گل پسرشون

تاج سرشون ، ماه شبشون (خودم رو دارم میگم ها)

به دنیا بیاد

البته نه که فکر کنید میشینن این کلمات زیبا رو درباره من به کار می برن ها!

این مامانی و بابایی اصلاْ ذوق ندارن

بابایی که تا یه ذره مامانی اذیت میشه یا درد داره

زودی من رو دعوا میکنه

هی میگه پسر خوبی باش و مامانی رو اذیت نکن

آخه از من بهتر کجا پیدا میتونن بکنن؟

من که اصلاْ اذیت نمیکنم.

ولی میدونین برای تلافی من هم یه کاری کردم،

الکی هی تو کله مامانی فکرای ترسناک ترسناک میندازم

همه اش یه کارایی میکنم که نگران بشه

مثلا هی فکر کنه من یه مشکلی نداشته باشم

هی فکر کنه که وقتی من به دنیا میام همون موقع ببیندم

یا نه بیهوش باشه و هر وقت به هوش اومد ببیندم!

آخه میترسه من طوریم باشه اون وقت دوست داره تا میشه دیرتر ببیندم!

 من که طوریم نیست. ولی خب مامانیه دیگه

الکی هر فکری دلش بخواد به کله اش میزنه!

مثلا میترسه مثلا ضربه ای که یه بار من کوچولو بودم به شکمش خورد

رو من تاثیر گذاشته باشه.

یا اینکه با لپ تاپ کار می کرده هی و اون رو میذاشته رو پاش

گرمای لپ تاپ باعث شده باشه من پوستم قرمز بشه

یا. . .

نمیدونم دیگه.

اینا تنها اذیتایی هستن که من تونستم سر مامانی در بیارم.

حالا شما میگین دیگه بسه و اذیتش نکنم

یا همینطور ادامه بدم؟

+ نوشته شده دریکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:43 توسط تیستو و نی نی |


خيلي از خاله ها ازم خواسته بودن كه درباره ماماني هم بنويسم،

خب اين دفعه به خاطر شما وبلاگ رو ميدم دست خودش

تا خودش بنويسه.

مرسي پسرم تو چقده مهربوني! 

(الان همه ميگن چه نوني قرض ميدن اين مادر و فرزند)

خب...پس بايد خودم بگم!

من تا هشت هفتگي از وجود اين فسقلي خبر نداشتم

(اوج احساساته نه؟)

بعدش هم راستش هيچ يك از حالتهايي كه شايد خيلي از مامانها تجربه كردن نداشتم،

نه وياري، نه تهوعي و...

تنها حالتهاي اوليه گرسنه شدنهاي گاه و بيگاه و خواب آلودگي بود.

بعد هم بقيه مسائل رو كاملاً كلاسيك طي كردم(يعني عين كتابهاي آموزشي)

مثلاً اگه تو كتاب نوشته بود كه شما تا هفته ۱۵ بارداري بايد هر هفته يك كيلو وزن اضافه كنيد

من هم همينطور وزن اضافه ميكردم

يا اينكه شما در اين هفته دچار گرفتگي عضلات مي شويد،

 من هم درست همون هفته پام مي گرفت.

خلاصه فكر نكنيد من آدم تلقيني هستم ها...

خيليهاش رو بعدش ميخوندم مي ديدم اينطور نوشته !

به هرحال مسائل ديگه اي كه من گذروندم تو اين دوره به شرح زير است:

۱- گرفتگي عضله پا در خواب (البته قرص كلسيم براي من مفيد بود

و تا مدتها جلوش رو گرفت. الان با شروع ماه نهم دوباره دارم ميرم تو اون سيستم)

۲- خستگي يا خواب آلودگي در ماههاي اول و الان دوباره

۳- بدخوابيهاي شبانه از ماه هشتم،

اين مسئله رو هم يه جوري با نخوردن شام

يا خيلي زود خوردن اون جبران كردم،

هرچند اين مسأله هم باعث ميشه از اونور صبح ساعت ۴ نشده از گرسنگي بيدار شم!

پس عملاً فرقي نكرده و خوابم مشكل دار شده!

۴- هنوز هم با اجازتون با كمال پررويي ميام سر كار،

دليلش هم اينه كه بمونم خونه دق ميكنم!

۵- تكوناي فسقلي رو هم از هفته ۱۴ يا ۱۵ حس كردم.

هرچند هيچ وقت اين كوچولو ضربه فني روم اجرا نكرده،

شايد هفته هاي اول يه كم ضربه هاش شديد تر بود،

ولي الان فقط در حد عشوه و غمزه يه قري ميده اون تو

بچه ام آبروي هرچي پسر شره برده!

بايد بفرستمش بالرين شه!

۶- همچنان بيشترين حركتي كه ازش احساس ميشه

سكسكه هاشه كه تقريبا هر روز ، روزي دو سه دفعه و

هر دفعه ۵ تا ۱۰ دقيقه تكرار ميشه.

۷- تا الان طولي داشت ميومد جلو

جديداً داره عرضي پهن ميشه تو شكمم!

۸- آهان يادم اومد!

بزرگترين مشكلم درد انگشتان دستمه كه

دو سه هفته ايه گريبانگيرم شده،

به طوريكه صبحها كه بيدار ميشم ،

انگشتام رو نميتونم خم كنم.

حتي يه فنجون نميتونم بگيرم دستم!

بعد حالا با كلي نرمش يه كم درستشون ميكنم

ولي انگشت انگشتري دست چپم عملاً از كار افتاده!

فعلاً مسائل ديگه يادم نمياد.

هرچند از وقتي كه پامون رو گذاشتيم تو ماه آخر

مسائل عجيب غريب زيادي رو باهاش مواجه شديم!

احتمالاً ماه بعد چيزهايي رو بنويسم كه خودم هم باورم نشه سرم اومده!

خوب بود پسرم؟؟

ميتونم برم؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده دردوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:57 توسط تیستو و نی نی |


امروز میریم سراغ عکسامون،

اوليش خب مربوط به مهمترين بخش زندگي آدم هستش...

معلومه ديگه جاي خواب!

اگه آدم خوب نخوابه به هيچ كار ديگه اي نمي تونه برسه،

پس اين شما و اين تختخواب من:

بعدش اینکه بهتون بگم ،

من فعلاْ اتاق خواب ندارم

مامانم تختم رو گذاشته زیر کانتر آشپزخونه که بتونه سریع بهم غذا بده

حالا عکس کمدم و ویترین اسباب بازیهام رو میذارم

چون اونا هم لازمند که آدم وسایلش رو اینور و اونور نپاشه

 

 

خب تو عکس بالا وان حموممون رو هم می بینید !

بعد مکان ویترینمون رو هم متوجه شدید دیگه،

کنار آیفونه!

البته بابایی قرار شده آیفون رو وقتی من به دنیا اومدم خاموش کنه

که من از خواب بیدار نشم!

برای اینکه وبلاگمون سنگین نشه و راحت بتونید ببینیدش

بقیه عکسها رو لینکاش رو میذارم!

وسایل بهداشتی من

وسایل مربوط به تغذیه

کفشام

یه سری لباس و کیف وسایل و آغوشی

یه سری عروسک

بگم که اینا رو مامانم اینا از قبل واسه خودشون خریده بودن،

فکر نکنید رفتن واسه من عروسک خریدن ها!

اسباب بازی

ماشینام

تی شرتهام

البته فکر نکنید همه اش مال الانه ها!

مامان و بابام تا دو سالگیم خرید کردن واسم!

ترسیدن گرون شه

وسایل حمومم

این ژاکت رو مامان بزرگم بافته

این رو هم باز مامان بزرگم دوخته

برای اینکه ناراحت نشم،

مامانم میگه کورش کبیر رو هم یه چوپان بزرگ کرده!

این تنها لباسیه که برای کوچولوییهام مامانم خریده

البته یه سری دیگه هم دارم منتها اونا تو خونه ایه.

این رو مثلاْ میتونم مهمونی هم بپوشم

این هم تی شرت و شلوار

از اینا هم مدلهای مختلف مامان اینا برام خریدن،

ولی خب برای الان که نه،

برای سالهای دیگه

آهان...داشت یادم میرفت!

این هم اولین لباسی که مامان اینا برام خریدن

 

+ نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:34 توسط تیستو و نی نی |