|
واااااااااااای رفتیم یه مسافرت طولانی، 
یه جایی بود که مامانی دوست داشت بره اینور اونور،
ولی چون گرم بود و می ترسید من اذیت بشم هیچ جا نمی رفت،
ولی خب خودمونیم،
یه عالمه واسه من خرید کردن،
تا دو سه روز هرجا میرفتن فقط میرفتن قسمت نی نی هاش و هی لباس و اسباب بازی میگرفتن،
فکر کنم تا وقتی مدرسه برم لباس داشته باشم! 
ولی میدونین چیه،
برای اینکه بخوان من رو از بیمارستان بیارن خونه هیچی نگرفتن! 
آخه این مامان بابای من که از بچه و وسایلش سر در نمیارن که،
فقط هر چی رو خودشون خوششون میومد و خوشگل بود میخریدن، 
حالا من گفتم هی خرید میکردن ،
فکر نکنید شصتصدتا لباس دارم ها، 
واسه هر سنی یکی یا دو تا دارم،
بعدش هم یه چیزی بگم؟
من برای اینکه مامانی رو خوشحال کنم،
تو اون جای خوشگل که وسطش یه تاس سیاه گنده بود
و همه آدمها هی دورش می چرخیدن که میرفتیم،
هی وول میخوردم و مامانی خوشحال میشد که حالم خوبه، 
بعدش هم بهم میگفت نکنه شیطون داری نماز میخونی، 
من هم که نمیدونستم نماز چیه، 
ولی هروقت صدای اون آقاهه که بعدش همه از جاهاشون بلند میشدن وایمیستادن میومد،
من بیشتر وول وول میخوردم. 
مامانی هم اونجا هی واسه همه مامانی ها و نی نی هاشون دعا میکرد،
که حال همه شون خوب خوب باشه. 
بعدش هم که برگشتیم مامانی هی میخواست بیاد خاطراتش رو بنویسه اینجا،
منتها چون عادت نداشت بره سر کار، 
یه روز که رفت سرِ کار،
بعدش مریض شد، 
و سه روزه دوباره با همدیگه خونه موندیم،
راستش رو بگم؟ 
خب من هم اینجوری بیشتر دوست دارم،
آخه مامانی خوب میخوابه و
شصتصد ساعت نمیشینه پشت کامپیوتر که من خسته بشم! 
آهان اینا رو گفتم که بگم من حاج آقا هستم ها! 
|