تبليغاتX

 Lilypie Expecting a baby PicLilypie Expecting a baby Ticker تیستو مامان می شود - ما برگشتیم

 

 

 

   

 تیستو مامان می شود

  خاطرات مسافری که تو راهه
   
تیستو 28 سالشه، 5 سال از ازدواجش میگذره،مهندسه، مشغول به کاره، تازه امسال فوق لیسانس هم قبول شده و از بهمن کلاساش شروع شده، دلش نی نی میخواسته ولی به خاطر یه سری شرایط انتظارش رو نداشته، حالا منتظره...
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
اسباب بازي
جدول رشد كودك2
جداول رشد كودك1
تعيين سن بارداري بر اساس سايز جنين
تخت و كمد نوزاد
فیلمهای رشد جنین
اینم از رشد مامان جنین
عکسهای سه بعدی جنین
افزایش سایز جنین در مقایسه با گیاهان
اسم اسم اسم
ترانه های کودکان
کتابخانه والدین
مرکز جنین ایرانیان
نی نی سایت
فرهنگ نام گذاری
سایت کودکانه
موسسه مادران امروز
کتاب کودک
پروفسور سلطانزاده
Amazing Pregnancy
بارداری و زایمان
آمادگی دوران بارداری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

پیوندها
نیکا کوچولو
نی نی های مردادی
فرشته کوچولوی بهشت ما(شیلا)
برای نخود و فندقم
هدیه ای دیگر
نی نی متولد مهری(لیلا)
نی نی ناز و مامان باباش
زندگی در کنار تو زیباست(روشن)
از آسمون هفتم(پاییزا)
خاطرات مامان جون راحله
داداش هومن خودمون(كتايون)
خاطرات کودک من(ایرن)
نی نی تو راهی
آقا ایلیا
مسافر کوچک(آذین)
خاطرات النا(مامان صنم)
پارميدا خانم (مامان ميتي)
میهمان ارزشمند الهی(شیوا)
هدیه آسمانی(ری را)
زندگی خوب من (مژگان)
کودک ما( آذر)
ققنوس
دلبند(آزيتا،بازكن، منم)
يه مامان منتظر(طاها كوچولو)
عسل بانو و ني ني
خاطرات من و همسر(ليلا)
جاودانه (الي)
ما و تو (يه شازده پسر)
نيلوفر نازگل مامان(پرند)
من هم مامان شدم (حسين و عاليه)
آقا پسر خوشگل ما(افشين مامي)
الناز و دختر خوشگلش
سرآغاز زندگي (مريم مادر)
زندگي من( فربد و ترمه)
دل نوشتهاي مادرانه
ماهان عسلي

آمار و فيد وبلاگ
Free counter and web stats  RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM
 

 ما برگشتیم

 واااااااااااای رفتیم یه مسافرت طولانی،

یه جایی بود که مامانی دوست داشت بره اینور اونور،

 ولی چون گرم بود و می ترسید من اذیت بشم هیچ جا نمی رفت،

 ولی خب خودمونیم،

یه عالمه واسه من خرید کردن،

 تا دو سه روز هرجا میرفتن فقط میرفتن قسمت نی نی هاش و هی لباس و اسباب بازی میگرفتن،

 فکر کنم تا وقتی مدرسه برم لباس داشته باشم!

ولی میدونین چیه،

برای اینکه بخوان من رو از بیمارستان بیارن خونه هیچی نگرفتن!

آخه این مامان بابای من که از بچه و وسایلش سر در نمیارن که،

 فقط هر چی رو خودشون خوششون میومد و خوشگل بود میخریدن،

حالا من گفتم هی خرید میکردن ،

فکر نکنید شصتصدتا لباس دارم ها،

واسه هر سنی یکی یا دو تا دارم،

بعدش هم یه چیزی بگم؟

من برای اینکه مامانی رو خوشحال کنم،

 تو اون جای خوشگل که وسطش یه تاس سیاه گنده بود

 و همه آدمها هی دورش می چرخیدن که میرفتیم،

 هی وول میخوردم و مامانی خوشحال میشد که حالم خوبه،

بعدش هم بهم میگفت نکنه شیطون داری نماز میخونی،

من هم که نمیدونستم نماز چیه،

ولی هروقت صدای اون آقاهه که بعدش همه از جاهاشون بلند میشدن وایمیستادن میومد،

من بیشتر وول وول میخوردم.

مامانی هم اونجا هی واسه همه مامانی ها و نی نی هاشون دعا میکرد،

 که حال همه شون خوب خوب باشه.

بعدش هم که برگشتیم مامانی هی میخواست بیاد خاطراتش رو بنویسه اینجا،

 منتها چون عادت نداشت بره سر کار،

یه روز که رفت سرِ کار،

 بعدش مریض شد،

و سه روزه دوباره با همدیگه خونه موندیم،

 راستش رو بگم؟

خب من هم اینجوری بیشتر دوست دارم،

آخه مامانی خوب میخوابه و

شصتصد ساعت نمیشینه پشت کامپیوتر که من خسته بشم!

آهان اینا رو گفتم که بگم من حاج آقا هستم ها!

   نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387  ساعت 20:18  توسط تیستو و نی نی