|
دیروز مامانی مثل همیشه خونه مامان بزرگ اینا بود،
شب مهمون داشتن
یه دختر کوچولوه تپلی اومده بود خونه شون
الکی حرف در نیارید اون کلی از من بزرگتر بود
مامانی بعداً بهم گفت که اون دخترخاله خودشه.
بعد هم بهم گفت تو هنوز دختر خاله نداری
و شاید به این زودیها نداشته باشی
آخه مثل اینکه خاله خودم هنوز خیلی نی نیه
یعنی مامانی اینطوری میگه ها
هی میره و میاد به خاله من میگه تو چقده کوچولویی
ولی آخه اصلا کوچولو نیستها،
من دیدمش، 
همقد مامانیه، تازشم مثل مامانی دانشگاه میره،
تازشم گفته فقط منتظر منه که بیام بعدش میخواد بره یه جای دورتر
حالا... بعداً درباره خاله کورال بیشتر می نویسیم.
داشتم درباره دخترخاله مامانی حرف میزدم،
اومده بود به مامانی میگفت که مامانی به باباییم بگه
که بیاد مامانی رو زودی ببره دکتر
برای چی؟؟
خب برای اینکه من رو به دنیا بیاره دیگه
مامانی هم بهش گفت،
نه نگاه کن آخه الان که نمیشه،
شکم من رو ببین، نی نی من هنوز کوچولوه
بذار اندازه تو بشه بعداً به دنیا بیاد
آخه مامانی نمیگه اون دختر خاله اش پنج سالشه
من چقده صبر کنم تا اندازه اون بشم؟
تازشم مگه خودش اصلاً میتونه اون دختر خاله اش رو بغل کنه،
که میخواد من تو شکمش اونقدی بشم
و با من اینور اونور بره
یکی به مامانی من بگه میخوای بچه مردم رو گول بزنی
یه چیز دیگه بگو آخه
|