|
این مامانی آخرش که دیگه نرفت نمایشگاه،
يه روز رفت شهر كتاب يه سري كتاب خريد و اومد،
حالا هر روز يكيشون رو برميداره براي من بلند بلند ميخونه،
هي خودش قربون صدقه عكساي اون كتابها هم ميره
ولي من كه نميتونم عكساش رو ببينم
بعدش هم اين ماماني مثل همه كاراي ديگه اش،
كتابا رو هم تند تند ميخونه!
نميگه كه من كوچولوام،
تا بيام يه كلمه اش رو بفهمم
كتابه تموم شده رفته!
تازه توضيح هم نميده بهم
دفعه اول و دوم كه كتاب ميخوند
خوشم ميومد ميومدم هي جلوتر گوش ميدادم!
ولي وقتي ديدم ديگه توضيح نميده و من هم خوب نميفهمم
ديگه خيلي گوش نميدم،
ميگيرم ميخوابم. 
البته اگه صداي ماماني بذاره و هي تو گوشم نپيچه !
تازه ديروز از بابايي قول گرفته اون برام بخونه،
همينجا بهت ميگم بابايي
تو هم اگه بخواهي مثل ماماني تند تند بخوني
بيام بيرون يه عالمه بهت لگد ميزنم ها!!
|