نميدونم چرا ماماني من انقده كلاس رفتن رو دوست داره،
هر هفته كه هي پا ميشه يكشنبه ها و چهارشنبه ها ميره دانشگاه،
تا ساعت هشت شب هم مي مونه دانشگاه!
حالا اونا هيچي. اين همه كتاب و سايت و مقاله
(اين رو از دانشگاه ماماني ياد گرفتم بس كه همه استاداشون هي ميگن مقاله بديد مقاله بديد!
اولاش فكر ميكردم ميخوان سوپ بخورن ميگن ملاقه بديد، بعدنا ديدم نه اين يه چيز ديگه است،
و البته چيز خوبي هم نيست چون ماماني و همه دوستاش هي غر ميزنن
)
خلاصه اين همه كتاب و . . . و اين همه دوست تو ني ني سايت ،
باز رفته براي من و به بهانه من البته اسمش رو يه كلاسي نوشته
ديروز هم دفعه اولش بود،
حالا باز خوبه اين كلاسه توش يه عالمه تشك و بالش هست،
خانم معلمشون هم همون اولش گفت
هركي دوست داره و خسته شد ميتونه راحت بره رو اين تشكها دراز بكشه
درسته كه خب اين كلاسه هم باز آدم رو خسته ميكنه،
ولي كاشكي ماماني همه كلاساش اينجوري بودن!
تازه توش آهنگ گذاشتن،
خوابيدن و يه كمي ورزش كردن و اومدن خونه
پي نوشت ( اين كلمه رو ديگه واقعا از ماماني پرسيدم
)
۱- از كامنتهاي دوستام تو پست قبلي فهميدم كه همه مامانا عين هم هستن،
ديگه ناراحت نيستم . كتاب بخونه هر چقدر خواست تند بخونه هم اشكالي نداره.
۲- بابايي گفت بنويسم اون كه تازه جمعه يه كتاب سخت برام خوند،
يعني هموني كه كلمه هاش سخت سخته و بهش ميگن قرآن
پس من ديدم كه خوب ميخونه ديگه نبايد لگد بزنم بهش ديگه
۳- اين خاله مرجون حسودي من رو ميكنه.
(مدركش هم اينجاست)
به نظر شما يه كمي براش دير نيست الان؟ آخه ۲۱ سالشههههههه
۴- مامانی گفت بگم که این کلاسه فقط ورزش نیست که،
یه کلاسه برای این دورانی که من تو شیکم مامانی هستم،
و آمادگی برای وقتی که من میام بیرون از اون تو،
متوجه شدید؟