۱-قبل از اینکه از کورش خان خبری باشه،![]()
پدر من همه اش میگفت دوستانش که نوه دارند
میگن بچه بادومه و نوه مغز بادوم...
آخه یعنی چی مگه میشه آدم کسی رو بیشتر از بچه خودش دوست داشته باشه![]()
حالا سه روز که تو هفته خونشون هستیم
دو روزی هم که نیستیم زنگ میزنه و حال نوه اش رو می پرسه![]()
۲- مامان من می گفت،
من دیگه بچه های خودم رو بزرگ کردم،
بچه دار می خواهی بشی رو من حساب نکن برای نگهداریش![]()
حالا سه روز هفته نگهش میداره
وقتی هم که میخوام ببرمش خونه اون یکی مادربزرگش
یه روز اون نگه داره،
باز میگه اگه اذیتشون میکنه من هم بیام![]()
۳- حالا دیگه کسی بهمون زنگ نمیزنه حال ما رو بپرسه
همه زنگ میزنن حال کورش رو بپرسند
۴- حالا دیگه هرکی هرجا میره برای کورش خرید میکنه![]()
به اینا میگن دلتنگیهای یه مامان حسود![]()
ولی خب خداییش بد هم نشده،
قبل از کورش تلفن ما سال به سال هم زنگ نمیزد
حالا در روز حداقل یه دو سه باری خانواده بهمون زنگ میزنن![]()
سه ماهگی کورش هم گذشت
یعنی مرخصی من نصف شد!![]()
کی می تونه دیگه برگرده سرکار؟

+ نوشته شده درشنبه نهم آذر 1387ساعت 15:53 توسط تیستو و نی نی |